بیرون نه
میروی از من از اتاق دود
زده از پیاله ای
چای سیاه پرنگ و از بعد از
ظهر های داغ و خیابان های خاکی کابل نازنین بگذار کمی
برای خودم باشم کمی برای دل
تنگی کمی برای کار
کمی برای
خانه و هم خوابی با زنی که دیگر مرا دوست ندارد نازنین بیرون شو از
من این اتاق دود
زده ای سیگار بو از کفش از پیراهن و میز کار و از کوچه های
گندی برچی و خوشحال خان که مرا این
همه به شمال و جنوب می کشاند بگذار کمی
برای خودم باشم. ای کاشکی آدم دق و دل تنگ نه می شد آرامش دل شیشه و غم، سنگ نه می شد یا آدمیت یک کمی آسان بود و هرگز بین من و خانم گلکم جنگ نه می شد نامه عطر گیس گیج کننده ای
تن ات بی هیچ بهانه ای کار
دستم داده اما تو، بهتر است بی خیال از
کنار این قصه بگذری انگار هیچ خبری نیست و آب از آب تکان نه
خورده است آری! بی خیال بی درنگ بی هیچ چیز این قصه عاقبت نیک
ندارد، بی خیال بگذر بی خیال من بی خیال مردی که سال
ها پیش گم شده است راستی یک وقت فکر نه کنی
عاشق ات شده ام اصلن هم این گب نیست بی دلیل وزن باخته ام
بی دلیل پیاده روی
خوشم می آید بی دلیل دهانم تلخ می
شود از سیگار های پیهم و دست خودم نیست که
این نامه را می نویسم نه اصلن هم این گب نیست یک وقت فکر نه کنی
عاشق ات شده ام اصلن فکر کن این
شایعات ربطی به تو ندارد بهتر است بی خیال از
کنار این قصه بگذری سیل های از این دست
مرا بسیار با خودش برده آنقدر که دیگر امید
برای جمع شدنم نمانده آنقدر که تکه
های آرامش سیل برده ام از کابل تا لندن تکه تکه
تکه پخش شده است حالا تو بگو بی دلیل وزن نه باخته
ام و بهتر نیست بی خیال
از کنار این قصه بگذری و فکر کنی استعداد
دوست داشتن ات را ندارم خب، بگذریم دیوانه نه می شود همه چیز را
نوشت بقیه اش بماند برای
خودم بدرود. هوای یک غزل ناب، در
هوای نفس نشسته در سر من، باز یاد
های نفس رها نه می کند ام هرچه
بی خیال شوم خراب کرده مرا داغ و
ماجرای نفس تمام شادی و لبخند من از
آن اش باد به جان من بشود درد دست
و پای نفس و در نبود نفس زندگی که
ممکن نیست خدا سرشته دلم را فقط
برای نفس نفس تو نیستی و فکر و ذکر
من شده است مرور خاطره در بین و
لابلای نفس کجاستی که خبر از دلم نه
می گیری ای میلی، نامه ای، زنگی،
بگو کجای نفس؟ هیمشه بر تن خود جامه ای گلابی کن همیشه سرمه بکش، چشم را شرابی کن نفر که قامت بالا بلند تو غوغاست کمی بفهم دلم را کمی ثوابی کن که من دعا بکنم در میان هر غزلم که ای خدا تو مرا جامه گلابی کن "خدا خراب کند خانه ای ترا ..." به خانه ای دل من کمترک خرابی کن دل ات دق کرده است. دلیل اش را نه می دانی فقط می خواهی از چند کار یک اش را انجام بدهی تا دل دقی دست از سرت بردارد. بزنی به کوچه گردی، به حویلی دفتر بروی چند سیگار پی هم آتش بزنی، یا گوشی را برداری به کسی زنگ بزنی. حوصله انجام هیچ کدام را نداری. ناگذیر پنجره "خانه آشنا" را باز می کنی که وب به وب بگردی. یک راست می روی دنبال "نظرات تایید نشده" یکی دو تا را تایید یا حذف که می کنی نظری را می خوانی که نویسنده اش با مستعار "بیتا" روی تارنمای بخش گذاشته. "بخاطرتمام خنده هایی که ازصورتم گرفتی اولش شانه هایت را بالا می اندازی، فکر می کنی شوخی بی نمک تحویل ات داده اند. دوباره که می خوانی اول کمی جدی می شوی و شروع می کنی ذهن و یاد مانده هایت را به زیر و زبر کردن و ایلا اخر، وقتی به هیچ کجای دل و دماغ ات به یک چنین کسی بر نه می خوری راحت می شی و نا خواسته دست از نوشتن بر می داری. خب، شاید این گونه اش هم ممکن باشد که تو نه می دانی. پس بی خیال آقا یا خانم هر هست باشد. با روی سری رنگ گلاب اش چه ناب هست زیباست، دیدنیست، پر از آب و تاب هست از بس به رنگ گونه او هست رو سریش پنداری روی تنه ای او یک گلاب هست خیلی قشنگ می شود از شوخی بگزیم حالم برای رنگ و رخ اش آب آب هست بگذار ناتمام بماند نه گفته هام وقتی همیشه دخترک عالی جناب هست
بخاطر تمام غمهای که برصورتم نشاندی. نمی بخشمت
سلام .................................خداحافظ"
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت
17:57 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت
16:18 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت
20:33 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت
18:16 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت
20:18 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت
19:46 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت
20:34 توسط آصف آشنا| |


