چه می پرسی ز احوالم عزیزم مه بی تو خاک راهم، هیچ چیزم از آنروزی ترا از من گرفتند مه اندوهم، غمم، زدم، مریضم * * * نه پرس از حال و روزم، چلچراغم که من از دوریی تو داغ داغم پس از تو آنقدر بیهوده هستم که عــزرائـل نه می آیـد سراغم * * * بسوزه رونق بازار تقدیر که شد کارم خراب از کار تقدیر به جزام جدایی مبتلایــم ز دست چرخ کج رفتار تقدیر گیسوان ارضا شده چقدر پذیرنده می شوی که استخوانهای پشت و پهلویت عشق را با فشار بازوانم غزل میخوانند و جنوبی ترین قطب احساس ات اقلیم استوایی می گیرد که سنگین میشوی و هیچ دلهرهای نداری که جاذبه زمین بیشتر از پیش جدی ات می گیرد چقدر پذیرنده میشوی که گیسوان ریخته ریخته ریخته، گیسوان ارضاع شده از لمس انگشتان من ات تار تار تار به بی نظمی رو می آورند چقدر پذیرنده میشوی مهتاب میان بازوان من که بازوان عرق کرده ات احساس سستی میکنند و مهتابی بازوانت سست سست سست می شوند و تو گره دستهای کوچک ات را آرام آرام آرام از گردنم باز میکنی چقدر جاری میشوی در من چقدر جاری تر میشوم در تو که پلکهایت را سنگین سنگین سنگین روی هم میگذاری که پلکهایت را سنگین سنگین سنگین بر میداری نازنین! با هیچ واژهای نمیشود حرف چشمانت را باز گفت وقتی از پشت پلکهای سنگین ات به من خیره میشوند و تو در رویای استوایی ات گل پیچانی هستی، و هی در دیوار درشت تنم میپیچی. 7 قوس 86
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت
16:48 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت
11:5 توسط آصف آشنا| |


