تبليغاتX
خانه آشنا - خاطره ای از عید
خانه آشنا

 

می ریزی و می نوشی و من با تو همدستم

من از پیاله نه که از طعم لب ات مستم

سه شنبه روز اول عید است و تو مهمان

تا در نیاید دیگری، دروازه را بستم

حالا دگر من مثل تو، تو مثل من گرمی

می چرخی و من محو در رقصیدن ات هستم

طنازی و می نازی و با من هم آوازی

من نوکر ناز تو گک دربست دربستم

قربان راز آمدن هایت شوم دختر

تا می رسی من بی خیال هر چه بن بستم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 18:16 توسط آصف آشنا| |